شناخت بر پایه واژه یا طرحواره

انسان وقتی به دنیا می‌آید قادر به درک جهان پیرامون خود نیست. به تدریج که تجربه می‌آموزد دانش وسیع و گسترده‌ای از اطراف خود کسب می‌کند و بعد در مواجه با هر چیزی با توجه به «دانش‌مرجع» خود آن را می‌شناسد. اگر با دیدن یک سیب پی می‌بریم یک شی خوراکی رو‌به‌روی ماست، این پی بردن حاصل اتفاقهای زیر است:

١- دریافت حسی از شی در تجربه های قبلی و شکل گیری دانش مرجع

٢- دریافت حسی از شی جدید

٣- مقایسه حس دریافت شده با دانش مرجع در این خصوص، و شناسایی آن با توجه به دانش مرجع

 

 

در این موارد فرایند شناخت می‌تواند بالقوه مستقل از واژه‌ها باشد. فرد لازم نیست اسم سیب را بداند. اما انسان با زبان آموزی واژه‌ها را با مفاهیم مرتبط می‌کند، به طوری که ذهن انسان قادر می‌شود به ترجمه کردن «طرحواره» (دریافت حسی از محیط، مستقل از واژه‌ها) به واژه‌ها و بالعکس اقدام کند.

در تولید علم، محققان و پدیدآورندگان علم (که علاوه بر رویکرد علمی، نوعی رویکرد سیاسی و اجتماعی نیز در بطن کار خود دارند) طرحواره ها را به واژه‌ها ترجمه می‌کنند. این واژه‌ها در حین آموزش به دانشجویان ارائه می‌شوند.

دانشجویان می‌توانند به دو شکل عمل کنند:

    - واژه‌ها را به صورت واژه‌ به خاطر بسپارند (کسب واژه مرجع)

    - واژه‌ها را به طرحواره ترجمه کنند و به خاطر بسپارند (کسب طرحواره مرجع)

بنابراین دانش مرجع به دو شکل واژه و طرحواره می‌تواند باشد. سبس در زمانی که افراد قصد به کارگیری دانش را دارند، چون با طرحواره‌هایی از محیط مواجه می‌شوند، در صورتی که دانش مرجع‌شان واژه باشد، باید طرحواره را به واژه ترجمه کنند، و سپس محصول آن را با واژه‌های مرجع‌شان مقایسه کنند. اما در صورتی که دانش‌مرجع‌شان طرحواره باشد، مستقیم می‌توانند، طرحواره ادراک شده را با طرحواره مرجع‌شان مقایسه کنند.

فرایندهای مذکور پیچیدگی‌های خاص خودشان را دارند. انسان‌ها به دلیل تفاوت تجربه‌های‌شان دانش‌مرجع متفاوتی دارند و لذا نگرش و ادراک متفاوتی هم نسبت به جهان پیدا میکنند. این امر نه تنها در مورد ذائقه و سلیقه معمولی افراد صادق است، بلکه در مورد شناخت علمی هم صدق پیدا میکند. مثلا پزشکان با تجربه‌های متفاوتی که کسب می‌کنند، عملکرد متفاوتی را بروز خواهند داد. مثلا، یک پزشک که به دلیل حضور در یک مرکز خاص بیماران خاصی را بسیار دیده است، دانش‌مرجع‌اش تحت تاثیر آن تجربه قرار می‌گیرد، و لذا این احتمال ایجاد می‌شود که وی به تشخیص بیش از حد آن بیماری بپردازد.

نکته دیگر جزایر دانش هستند. افراد ممکن است یک مفهوم را به واژه‌های مختلفی ترجمه کنند و این امر امکان ارتباط این افراد را در خصوص آن مفهوم دشوار می‌کند، بنابراین دانش افراد پیرامون همان موضوع مشترک به صورت مستقل رشد میکند، مانند جزیره‌هایی که ارتباطی با هم ندارند.

*******************************************

شاید به نظر ‌رسد فرایند شناخت بر پایه طرحواره ساده‌تر و بهتر باشد: افراد می‌توانند تجربه ‌کنند یاد بگیرند، و سپس مستقل از کلام و واژه بشناسند. اما از آن جا که علم و دانش بشری برای انتقال نیاز به واژه دارد، اتکا به طرحواره محدودیت‌هایی را ایجاد می‌کند و در جوامعی که سواد خواندن و نوشتن کم باشد، و یا از قدمت کمی برخوردار باشد (و یا به دلایل جامعه‌شناختی دیگر)،  مشکلات زیر ایجاد می‌شود:

١- ارتباط افراد با دانش و تجربه دیگران کم می‌شود. عدم توانایی از بهره‌گیری از دانشی که در قالب واژگان نهفته شده است، میتواند منجر به درس نگرفتن از تاریخ و بی‌توجهی به علم روز دنیا شود. علاوه بر آن خود افراد نیز در ارتباط با یکدیگر ضعیف خواهند بود، چرا که ارتباط انسان‌ها لاجرم متکی بر واژگان است. افراد جامعه فرضی ممکن است هر یک دانش در خورتوجهی از نوع طرحواره‌ای داشته باشند، ولی قادر به انتقال دانش خود به یکدیگر نیستند، و به همین دلیل هم  دانش‌شان کم‌تر قابل اصلاح و پیشرفت است. 

٢- نکته دیگر گسست میان دنیای واژگان و دنیای مفاهیم در این جوامع است. نظر به این که افراد به شناخت بر پایه طرحواره متکی هستند، از توانایی محدودی در ترجمه واژگان به مفاهیم و بالعکس برخوردار هستند، لذا ارتباط میان واژگان و مفاهیم سست شده و گاه به کلی قطع می‌شود. افراد در این جوامع خود به خود یاد می‌گیرند که دنیای واژگان ربطی به مفاهیم و واقعیت‌های جامعه ندارد. تولید واژه نه به منظور انتقال مفهوم انجام می‌شود، بلکه خود فعلی است دارای اهمیت اجتماعی-روانی خاص خودش، بی‌‌آن که اثر واژگان تولید شده  در این فعل موضوعیتی داشته باشد.

٣- نکته آخر این که در این جوامع افراد در زمینه علوم انسانی (دانش‌های متکی به واژگان) ضعیف هستند و حتا در «وارد کردن» علوم انسانی  مشکل دارند. چرا که ترجمه واژگان از زبان‌های دیگر به زبان خودشان مشکلی را حل نمی‌کند، چرا که آنها از اساس قادر به برقراری ارتباط موثر میان واژگان  و مفاهیم  نبوده‌اند. در این جوامع علوم انسانی به همان «دنیای مستقل واژگان» وارد می‌شوند، دنیایی که با جهان مفاهیم کم‌تر ارتباط دارد. افراد کسب کننده علوم انسانی، می‌توانند در دنیای واژگان با انبوهی از واژگانی که در اختیار دارند، یکه تازی کنند، بی‌آن که توفیقی در کسب شناخت محیط اطراف خود کسب کنند.البته در این جوامع تکنولوژی و علوم «دیدنی و لمس‌کردنی» را می‌شود خرید و وارد کرد، اما در همین موارد اخیر نیز این جوامع بی‌مشکل نیستند، چرا که در اخذ فرهنگ تکنولوژی محدودیت دارند. مثال آنها مانند کسی است که ابزاری را خریده اما قادر به خواندن دفترچه راهنمای آن نیست، این شخص ممکن است بر اساس تجربه به برخی از کارکردهای ابزار مورد نظر دست‌ پیدا کند، اما قادر نیست از برخی مسائل از قبیل هشدارهای ایمنی ذکر شده در دفترچه راهنما آکاه شود.

 

این مفاهیم شاید بی‌ارتباط نباشد به این که ارزش انسان، که به تمام بدی‌هایش می‌چربد، توانایی یاد گرفتن واژه باشد: خداوند یادگرفتن «اسم‌ها» توسط انسان را دلیل خلق انسان و قابلیت او برای جانشینی خداوند در زمین ذکر کرده است (سوره بقره).

 *************************************************

مطالب فوق با برخی مواردی که پیش‌تر ذکر کرده بودم هم بی‌ارتباط نیستند:

مشاهده‌گرایی و باورگرایی:

 باورگرایی اتکا افراطی به دانش مرجع است، به گونه‌ای که با اولین مشاهده آن را با دانش‌مرجع مقایسه کرده و سپس با مورد جدید مشاهده شده بر پایه دانش قبلی برخورد شود (که این قضاوت می‌تواند اشتباه باشد). کسانی که در یک محیط یکسان زندگی کرده باشند، به دلیل این که دانش مرجع‌شان همیشه معرفی کننده مشاهداتشان بوده است، به دانش مرجع‌شان بیش‌از حد ایمان پیدا کرده و باور‌گرا می‌شوند. برای همین هم سفر و تجربه محیط‌های متفاوت به عنوان عاملی در «بازکردن» دید افراد ذکر شده است. 

در مشاهده‌گرایی از احتمال اشتباه بودن اولین مقایسه‌ی مشاهده جدید با دانش قبلی آگاهی وجود دارد، به همین دلیل مکرر به مشاهده ادامه داده می‌شود تا جایی که یا مفهوم درک شده اول تایید شود و یا مفهوم جدیدی ایجاد شود. مشاهده‌گرایی به معنای عدم مقایسه مشاهدات با باورهای قبلی (تفسیر فردی شخص از مشاهدات) نیست، بلکه به معنای آگاهی از این فرایند مقایسه و تفسیر و عدم اطمینان به آن است.

تئوری معنای چیزها:

 معنایی که در آن تئوری ذکر کرده بودم همین دانش مرجع است. و در آن جا تاکید کرده بودم که این معنا یا دانش مرجع برای افراد مختلف متفاوت است، اما برخی افراد که آنها را ذاتی‌انگار نامیده بودم، معنای درک شده خودشان را به گونه‌ای ذاتی به مفاهیم نسبت می‌دهند و همین امر موجب مشکلاتی می‌شود که در آن مقاله ذکر کرده بودم.

 

  
نویسنده : دکتر پوریا صرامی ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٢