تغییر
برای مطالعه مطالب این وبلاگ و سایر نوشته های نویسنده وبلاگ، لطفا به آدرس ذیل مراجعه کنید:
شناخت بر پایه واژه یا طرحواره
انسان وقتی به دنیا میآید قادر به درک جهان پیرامون خود نیست. به تدریج که تجربه میآموزد دانش وسیع و گستردهای از اطراف خود کسب میکند و بعد در مواجه با هر چیزی با توجه به «دانشمرجع» خود آن را میشناسد. اگر با دیدن یک سیب پی میبریم یک شی خوراکی روبهروی ماست، این پی بردن حاصل اتفاقهای زیر است:
١- دریافت حسی از شی در تجربه های قبلی و شکل گیری دانش مرجع
٢- دریافت حسی از شی جدید
٣- مقایسه حس دریافت شده با دانش مرجع در این خصوص، و شناسایی آن با توجه به دانش مرجع
در این موارد فرایند شناخت میتواند بالقوه مستقل از واژهها باشد. فرد لازم نیست اسم سیب را بداند. اما انسان با زبان آموزی واژهها را با مفاهیم مرتبط میکند، به طوری که ذهن انسان قادر میشود به ترجمه کردن «طرحواره» (دریافت حسی از محیط، مستقل از واژهها) به واژهها و بالعکس اقدام کند.
در تولید علم، محققان و پدیدآورندگان علم (که علاوه بر رویکرد علمی، نوعی رویکرد سیاسی و اجتماعی نیز در بطن کار خود دارند) طرحواره ها را به واژهها ترجمه میکنند. این واژهها در حین آموزش به دانشجویان ارائه میشوند.
دانشجویان میتوانند به دو شکل عمل کنند:
- واژهها را به صورت واژه به خاطر بسپارند (کسب واژه مرجع)
- واژهها را به طرحواره ترجمه کنند و به خاطر بسپارند (کسب طرحواره مرجع)
بنابراین دانش مرجع به دو شکل واژه و طرحواره میتواند باشد. سبس در زمانی که افراد قصد به کارگیری دانش را دارند، چون با طرحوارههایی از محیط مواجه میشوند، در صورتی که دانش مرجعشان واژه باشد، باید طرحواره را به واژه ترجمه کنند، و سپس محصول آن را با واژههای مرجعشان مقایسه کنند. اما در صورتی که دانشمرجعشان طرحواره باشد، مستقیم میتوانند، طرحواره ادراک شده را با طرحواره مرجعشان مقایسه کنند.
فرایندهای مذکور پیچیدگیهای خاص خودشان را دارند. انسانها به دلیل تفاوت تجربههایشان دانشمرجع متفاوتی دارند و لذا نگرش و ادراک متفاوتی هم نسبت به جهان پیدا میکنند. این امر نه تنها در مورد ذائقه و سلیقه معمولی افراد صادق است، بلکه در مورد شناخت علمی هم صدق پیدا میکند. مثلا پزشکان با تجربههای متفاوتی که کسب میکنند، عملکرد متفاوتی را بروز خواهند داد. مثلا، یک پزشک که به دلیل حضور در یک مرکز خاص بیماران خاصی را بسیار دیده است، دانشمرجعاش تحت تاثیر آن تجربه قرار میگیرد، و لذا این احتمال ایجاد میشود که وی به تشخیص بیش از حد آن بیماری بپردازد.
نکته دیگر جزایر دانش هستند. افراد ممکن است یک مفهوم را به واژههای مختلفی ترجمه کنند و این امر امکان ارتباط این افراد را در خصوص آن مفهوم دشوار میکند، بنابراین دانش افراد پیرامون همان موضوع مشترک به صورت مستقل رشد میکند، مانند جزیرههایی که ارتباطی با هم ندارند.
*******************************************
شاید به نظر رسد فرایند شناخت بر پایه طرحواره سادهتر و بهتر باشد: افراد میتوانند تجربه کنند یاد بگیرند، و سپس مستقل از کلام و واژه بشناسند. اما از آن جا که علم و دانش بشری برای انتقال نیاز به واژه دارد، اتکا به طرحواره محدودیتهایی را ایجاد میکند و در جوامعی که سواد خواندن و نوشتن کم باشد، و یا از قدمت کمی برخوردار باشد (و یا به دلایل جامعهشناختی دیگر)، مشکلات زیر ایجاد میشود:
١- ارتباط افراد با دانش و تجربه دیگران کم میشود. عدم توانایی از بهرهگیری از دانشی که در قالب واژگان نهفته شده است، میتواند منجر به درس نگرفتن از تاریخ و بیتوجهی به علم روز دنیا شود. علاوه بر آن خود افراد نیز در ارتباط با یکدیگر ضعیف خواهند بود، چرا که ارتباط انسانها لاجرم متکی بر واژگان است. افراد جامعه فرضی ممکن است هر یک دانش در خورتوجهی از نوع طرحوارهای داشته باشند، ولی قادر به انتقال دانش خود به یکدیگر نیستند، و به همین دلیل هم دانششان کمتر قابل اصلاح و پیشرفت است.
٢- نکته دیگر گسست میان دنیای واژگان و دنیای مفاهیم در این جوامع است. نظر به این که افراد به شناخت بر پایه طرحواره متکی هستند، از توانایی محدودی در ترجمه واژگان به مفاهیم و بالعکس برخوردار هستند، لذا ارتباط میان واژگان و مفاهیم سست شده و گاه به کلی قطع میشود. افراد در این جوامع خود به خود یاد میگیرند که دنیای واژگان ربطی به مفاهیم و واقعیتهای جامعه ندارد. تولید واژه نه به منظور انتقال مفهوم انجام میشود، بلکه خود فعلی است دارای اهمیت اجتماعی-روانی خاص خودش، بیآن که اثر واژگان تولید شده در این فعل موضوعیتی داشته باشد.
٣- نکته آخر این که در این جوامع افراد در زمینه علوم انسانی (دانشهای متکی به واژگان) ضعیف هستند و حتا در «وارد کردن» علوم انسانی مشکل دارند. چرا که ترجمه واژگان از زبانهای دیگر به زبان خودشان مشکلی را حل نمیکند، چرا که آنها از اساس قادر به برقراری ارتباط موثر میان واژگان و مفاهیم نبودهاند. در این جوامع علوم انسانی به همان «دنیای مستقل واژگان» وارد میشوند، دنیایی که با جهان مفاهیم کمتر ارتباط دارد. افراد کسب کننده علوم انسانی، میتوانند در دنیای واژگان با انبوهی از واژگانی که در اختیار دارند، یکه تازی کنند، بیآن که توفیقی در کسب شناخت محیط اطراف خود کسب کنند.البته در این جوامع تکنولوژی و علوم «دیدنی و لمسکردنی» را میشود خرید و وارد کرد، اما در همین موارد اخیر نیز این جوامع بیمشکل نیستند، چرا که در اخذ فرهنگ تکنولوژی محدودیت دارند. مثال آنها مانند کسی است که ابزاری را خریده اما قادر به خواندن دفترچه راهنمای آن نیست، این شخص ممکن است بر اساس تجربه به برخی از کارکردهای ابزار مورد نظر دست پیدا کند، اما قادر نیست از برخی مسائل از قبیل هشدارهای ایمنی ذکر شده در دفترچه راهنما آکاه شود.
این مفاهیم شاید بیارتباط نباشد به این که ارزش انسان، که به تمام بدیهایش میچربد، توانایی یاد گرفتن واژه باشد: خداوند یادگرفتن «اسمها» توسط انسان را دلیل خلق انسان و قابلیت او برای جانشینی خداوند در زمین ذکر کرده است (سوره بقره).
*************************************************
مطالب فوق با برخی مواردی که پیشتر ذکر کرده بودم هم بیارتباط نیستند:
مشاهدهگرایی و باورگرایی:
باورگرایی اتکا افراطی به دانش مرجع است، به گونهای که با اولین مشاهده آن را با دانشمرجع مقایسه کرده و سپس با مورد جدید مشاهده شده بر پایه دانش قبلی برخورد شود (که این قضاوت میتواند اشتباه باشد). کسانی که در یک محیط یکسان زندگی کرده باشند، به دلیل این که دانش مرجعشان همیشه معرفی کننده مشاهداتشان بوده است، به دانش مرجعشان بیشاز حد ایمان پیدا کرده و باورگرا میشوند. برای همین هم سفر و تجربه محیطهای متفاوت به عنوان عاملی در «بازکردن» دید افراد ذکر شده است.
در مشاهدهگرایی از احتمال اشتباه بودن اولین مقایسهی مشاهده جدید با دانش قبلی آگاهی وجود دارد، به همین دلیل مکرر به مشاهده ادامه داده میشود تا جایی که یا مفهوم درک شده اول تایید شود و یا مفهوم جدیدی ایجاد شود. مشاهدهگرایی به معنای عدم مقایسه مشاهدات با باورهای قبلی (تفسیر فردی شخص از مشاهدات) نیست، بلکه به معنای آگاهی از این فرایند مقایسه و تفسیر و عدم اطمینان به آن است.
تئوری معنای چیزها:
معنایی که در آن تئوری ذکر کرده بودم همین دانش مرجع است. و در آن جا تاکید کرده بودم که این معنا یا دانش مرجع برای افراد مختلف متفاوت است، اما برخی افراد که آنها را ذاتیانگار نامیده بودم، معنای درک شده خودشان را به گونهای ذاتی به مفاهیم نسبت میدهند و همین امر موجب مشکلاتی میشود که در آن مقاله ذکر کرده بودم.
باور یا مشاهده
پیشتر در نوشتههای «مشاهده گرایی/باورگرایی» و «باور کن تا ببینی»، میان اهمیت و اصالت باور و مشاهده مردد بودم. شاید راه برون رفت به این شکل باشد که تکیه بر باور به عنوان واقعیتی طبیعی شناخته شود که انسانها تمایل به آن دارند و تکیه بر مشاهده، آرمانی باشد که برای دستیابی به واقعیت باید به سوی آن رفت.
بنابراین از این منظر:
باورگرایی یک واقعیت است، و مشاهدهگرایی راهی برای دستیابی به واقعیت.
بررسی علمی مرد بودن دشوار است!
فرق دانش و خرافات در چیست؟ درستی یک گزاره را چه طور بررسی میکنیم؟ برای مثال گزاره «علیرضا مرد است» را در نظر بگیرید. برای بررسی درستی آن اول باید تعیین کنیم آیا مرد به معنای زیستشناختی مد نظر است یا به شکل مصطلح آن، به معنای جوانمردی. در صورت اول، سوال مورد نظر در حوزه علوم طبیعی قرار گرفته و از طریق آزمایش و مشاهده قابل بررسی است (معاینه توسط پزشک، یا بررسی کروموزومها). در صورت دوم، سوال در حوزه علوم انسانی قرار گرفته و لازم میشود بررسی کنیم چه کسی مفهوم جوانمردی را تعریف میکند و چگونه میتوان بود و نبود آن را مثلا از طریق پرس و جو و یا مشاهده و تفسیر بررسی نمود. این امر نیازمند تفسیر معانی و رفتارهاست.
اما در مورد زیستشناختی هم بینیاز از تفسیر معناها نیستیم. برای مثال اگر ملاک مرد بودن را داشتن خصوصیات ثانویه جنسی از قبیل ریش و سبیل درنظر بگیریم، در این صورت با درجات متفاوتی از مرد بودن در مردها رو به رو میشویم که به نظر معقول نمیآید. حتا در صورت در نظر گرفتن خصوصیات اولیه جنسی (دارا بودن اندامهای جنسی) باز هم از تفسیر و تعبیر مبرا نخواهیم بود، از قبیل شرایطی که در اثر بیماری یا حادثه اندامهای مذکور فردی تا حدی یا به طور کامل از دست رود. شاید به نظر برسد نگرش پراگماتیسم کمک کند، و مثلا بتوان توانایی تولید فرزند را به عنوان تعریف مرد بودن زیستشناختی در نظر گرفت. اما با این تعریف، مرد بودن فرد ممکن است به میزان دسترسی او به امکانات درمانی وابسته شود! یا اگر تعریف مرد بودن را به داشتن تمایلات جنسی مردانه مربوط کنیم، در این صورت هم مرد بودن به ترکیبی از عوامل درونی و بیرونی مربوط میشود و ممکن است فردی در یک موقعیت خاص مرد باشد و در موقعیتی دیگر نباشد!
بنابراین برچسب زنی و هویت بخشی از قبیل «مرد بودن» و یا ابتلا به «اختلال کمتوجهی و بیش فعالی» پدیدههایی هستند که علاوه بر مسائل طبیعی، به ساختارهای اجتماعی، روابط قدرت و زبان مرتبط میشوند و بررسی صحت داشتن یا نداشتن آنها برای یک مورد خاص، بر پایه توافقهای قابل نقد است و نمیتوان آنها را تنها در حوزه علوم طبیعی دانست. یافتههای علوم طبیعی در چارچوب تعاریف و مفاهیم انسانی قرار دارند. کشف سلولهای بدخیم در یک نمونه آزمایشگاهی، هر چند که اتفاقی است که در حوزه علوم طبیعی رخ میدهد، اما معنای آن برای انسانها متفاوت است: برای یک محقق ممکن است یک مورد جالب و هیجانانگیز باشد ولی برای فرد بیمار از یک فاجعه خبر دهد. اختلال کم توجهی و بیشفعالی برای یک روانپزشک جزئی از مسائل کاری روزمره است، ولی برای افراد مبتلا، نگرشی خاص به ماهیت مادام العمرشان.
این مطالب به معنای برتری علوم انسانی بر علوم طبیعی نیست، چرا که به هر حال برای فردی که نیاز به افزایش تمرکز حواس یا شیمی درمانی دارد، یافتههای علوم طبیعی میتوانند نجاتبخش باشند.
باور کن تا ببینی
در این نوشته در اهمیت و قدرت جادویی «باورها» در نگرش، رفتار و زندگی انسانها کنکاش نموده ام. منظور از «باور»، اعتقاد قلبی به وجود داشتن یک امر است. باورهای بیشماری تمام دانش ما در مورد خودمان، محیط اطرافمان و همه چیز را شکل دادهاند.
تقدم باور بر مشاهده
در تحقیق دکترای جامعهشناسیام به بررسی پزشکان و روانشناسان بریتانیایی پرداختم و از جمله یافتههای قابل توجهام این بود که وقتی یک پزشک به یک بیماری، اختلال یا یک وضعیت خاص باور داشته باشد، آن را در مراجعانش میبیند و تشخیص میدهد. یعنی بیشتر از آن که «مشاهده» یک وضعیت خاص به یک «باور» خاص منجر شود، عکس این حالت رخ میدهد و یک باور خاص به یک مشاهده خاص میانجامد. در این موارد حتا داشتن دانشی خاص به تنهایی به تغییر رفتار منجر نمیشود، اما تغییر باور امری موثر بر رفتار و عملکرد است. بنابراین اگر پزشکان مورد خاصی را تشخیص نمیدهند و درمان نمیکنند، اطلاعرسانی صرف در مورد نحوه تشخیص و درمان آن حالت، به احتمال زیاد منجر به تغییر رفتار پزشکان نمیشود.
امروز و در آستانه کریسمس، برخی فیلمها این پیام را منتقل میکردند که: «باور به بابانوئل، کریسمس و امثال آنها بر اثر مشاهده به دست نمیآیند، بلکه مشاهدهی آنها در نتیجه باور داشتن به آنها حاصل میشود». برای همین در این فیلمها اشاره میشود بزرگسالان نمیتوانند خیلی چیزهایی را که کودکان میبینند، مشاهده کنند؛ چون به آنها باور ندارند. صرف نظر از مصداق این مثال، صراحت به کار رفته در این مورد برایم جالب بود.
دعوای پیروان مذاهب و آیینهای گوناگون در بسیاری از موارد با ادله و شاهد آوردن (حتا معجزات پیامبران) تمامی نیافته است؛ چرا که برای برخی افراد هیچ مشاهدهای که بتواند منجر به تغییر باورشان بشود، وجود ندارد. در آیات ١۴ و ١۵ سوره حجر* ذکر شده که اگر برای کافران دری از آسمان گشوده شود که به آن وارد شوند، باز هم ایمان نمیآورند و میگویند که خطای دید داریم و جادو شده ایم!
تقدم باور بر رفتار
برای داشتن یک باور به وجود داشتن هیچ چیزی در عالم واقع نیاز نیست. افراد میتوانند باورهایی داشته باشند، که در زمان کسب و ایجاد باور، در عالم خارج صدق پیدا نکردهاند. اما داشتن یک باور، حتا اگر در عالم واقع صدق نداشته باشد، میتواند بر رفتار افراد تاثیر بگذارد. بنابراین بعد از پیدایش باور، به تدریج بر اثر تغییر رفتارهای فرد ممکن است شرایط تحقق واقعی آن مهیا شود. در مثال منفی آن، اگر کسی نسبت به دیگری باور منفی داشته باشد، به تدریج این حس منفی را به شخص مقابل منتقل میکند و در نهایت رابطه آنها در عالم واقع نیز منفی میشود. در مثال مثبت، اگر کسی واقعا به توانایی خودش در یک زمینه باور داشته باشد، با تلاش ناشی از باور مذکور به تحقق باور راه پیدا میکند.
در روانشناسی، «مثبت اندیشی» از راههای دگرگون کردن زندگی افراد به شمار میرود و منظور این است که افراد باید بتوانند به باورهای مثبتی در مورد خود، و محیط اطرافشان دست پیدا کنند، و بعد این تفکر مثبت تاثیر خودش را در عمل خواهد گذاشت. این امر منطبق بر تئوری «معنای چیزها» است چرا که لازمه ی تغییر نگاه فرد این است که بتوان از پدیدههای ثابت معناهای متفاوتی را اتخاذ نمود.
تحقق باور
برخی نویسندگان و متفکران نظیر پائولو کوئیلو بر تحقق رویای درون تاکید کردهاند. یعنی افراد به یک رویا باور پیدا میکنند و سپس آن را محقق میکنند و این نهایت خوشبختی معرفی شده است. درآیه 27 سوره فتح** آمده که فتح مکه رویای پیامبر بوده است که از سوی خدا جامعه تحقق پوشانده شده است. آبراهام مزلو نیز بالاترین نیاز انسانها را خودشکوفایی دانسته است؛ یعنی حالتی که باورهای افراد در مورد خودشان صدق پیدا کرده است. و البته بدیهی است که مقدمه رسیدن به خودشکوفایی داشتن باورهایی مثبت در مورد خود است.
چه باوری؟
از مطالب بالا، فرمول ساده ای به دست میآید: در مورد خودت به چیزهای خوب باور کن، تا رفتار و مشاهدهات تغییر کند و به باورت برسی و در نتیجه احساس خود شکوفایی و خوشبختی کنی!
یک سوال مهم، انتخاب باور مناسب است، سوالی که ممکن است پاسخی منحصر به فرد برای هر فرد داشته باشد.
چگونه باورها شکل میگیرند؟
شکلگیری باورها به طور عمده در دوران کودکی رخ میدهد. بنابراین به جای انتخاب باور، شاید واقع بینانه این باشد که از کشف باورها سخن بگوییم. علاوه بر آن، یک باور جدید (در خصوص امری جدید) به گونهای شکل میگیرد که با باورهای قبلی سازگار باشد. کسانی میتوانند به ایجاد یک باور در افراد دیگر اقدام کنند که جایگاه پذیرفته شدهای (authority) داشته باشند، حالتی که در دوران کودکی، دانشآموزی و دانشجویی بیشتر رخ میدهد. اما اگر یک باور جدید ناسازگار با باورهای پیشین رواج پیدا کند این اتفاق از راه تغییر پارادایمی که توماس کان اشاره کردهاست رخ میدهد. شیفت پارادایم و رواج باورهای جدید زمانی در جامعه رخ میدهد که افراد جدیدی ظهور پیدا کنند. برای مثال جایگزین شدن طب نوین به جای طب سنتی زمانی رخ داد که پزشکان فارغالتحصیل دانشگاه در جامعه زیاد شدند.
کمک به کشف باوری موجه برای زندگی، کاری بود که ویکتور فرانکل تلاش میکرد از طریق لوگوتراپی (معنادرمانی) برای افراد انجام دهد. کشف معنا و باور خاص برای دیگران نه تنها توسط درمانگران، بلکه هر فردی که دارای جایگاه اجتماعی مناسب باشد میتواند انجام شود، از قبیل والدین، معلمها، استادهای دانشگاه و روحانیون مذهبی. این امر نوعی مسولیت اجتماعی بر دوش این افراد میگذارد، به سبب این که آنها میتوانند در موقعیتی باشند که با گفتار و رفتارشان باعث تقویت باورهای خاص در دیگراندر مورد خودشان بشوند و از این طریق خواسته یا ناخواسته تحولات مهمی (مثبت یا منفی) را در زندگی دیگران ایجاد کنند.
انسانهای موثر، به باورهای خودشان آگاهی دارند و میتوانند به دیگران در کشف باورهای درونی خودشان کمک کنند.
--------------------------------------------------------------------------------------
* وَلَوْ فَتَحْنَا عَلَیْهِم بَابًا مِّنَ السَّمَاء فَظَلُّواْ فِیهِ یَعْرُجُونَ () لَقَالُواْ إِنَّمَا سُکِّرَتْ أَبْصَارُنَا بَلْ نَحْنُ قَوْمٌ مَّسْحُورُونَ
** لقدصدق الله رسوله الرویا بالحق لتدخلن المسجدالحرام ان شاء الله آمنین
قبلا در مورد مشاهدهگرایی و باورگرایی نوشته بودم و در آن جا قضاوتم به سمت مشاهده گرایی میل کرده بود. معتقد بودم با مشاهدهی درست میتوان به باور درست رسید و کسانی که بر باورشان تکیه میکنند، راه به خطا میبرند. در آن جا پرسیده بودم وقتی مشاهدهگرایی برتریهای روشنی نسبت به باورگرایی دارد، چرا تعداد قابل توجهی از مردم باورگرا هستند؟ اما باتوجه به متن بالا شاید لازم باشد، از واژه جایگزینی برای باورگرایی استفاده کنم، و یا شاید نوشته مذکور نیاز به بازبینی کلی داشته باشد!
دنیای یگانه ی من، تو و دیگران
زمانی که در بحث معنای چیزها اشاره کردم که هر چیز، برای هر شخص، معنایی متفاوت دارد، نتیجه ای که گرفته شد این بود که افراد مختلف به یک موضوع ثابت به اشکال گوناگونی نگاه میکنند.
نه تنها به یک موضوع خاص میشود نگاهی متفاوت داشت، بلکه به همه ی چیزها. دنیایی که هر کس در آن زندگی میکند منحصر به فرد، و خاص خودش است؛ نه به این خاطر که امکانات مادی و اشخاص متفاوتی پیرامون یک نفر وجود دارند، بلکه به خاطر این که هر شخص معنای منحصر به فردی از مسائل طلب میکند. برای مثال دو فرد را در نظر بگیریم که عمده وقت شان را به تنهایی در یک اتاق کوچک سپری میکنند، یکی از آنها احساس بدبختی و دیگری خوشبختی میکند، یکی از آنها شخصی است که به مدتی زندان محکوم شده و به همین دلیل در یک اتاق حبس است و دیگری فردی است که به یک کار دانشگاهی مشغول شده است و عمده وقتش را به تنهایی در دفتر کارش میگذراند. هر چند که تفاوتهای قابل ملاحظه ای در محیط فیزیکی و اجتماعی این دو نفر وجود دارد، اما آن چه که تفاوت اصلی را میسازد، معنایی است که اینها از وقایع اطرافشان درک میکنند. گاه یک دانشجو با درک معنای متفاوتی از پذیرفته شدن از دانشگاه به احساسات نوستالژیک دچار شده و همانند یک زندانی، از بودن در شهر دانشگاهی اش عذاب میکشد، و گاه یک زندانی به محبس اش به عنوان نشانه ای از اهمیت و اعتبار کار (سیاسی)اش نگاه میکند و حس غرور میکند.
معنای اتخاذ شده و دنیای مجازی یا «جهان ذهنی*» که در آن زندگی میکنیم، در بسیاری از موارد مغفول می ماند و درک این مهم، نه تنها به همه ی افراد نگاه بهتری از رفتارهای خود و دیگران میدهد، بلکه از وظایف اصلی جامعه شناسان، روانشناسنان و هر کسی است که بخواهد علت رفتار انسانها را درک کند. این که چرا یک نفر داوطلبانه قمه میزند، اما شخص دیگری حتا قادر به نگاه کردن به تصویر قمه زدن دیگران نیست، با مطالعه فیزیکی قمه و یا جراحت حاصل از آن قابل درک نیست. معنایی که مرتکب رفتار مذکور از این کار درک میکند ارتباط مستقیم با انگیزه ی ارتکاب آن دارد. هر چند که شناخت کامل این معنا برای یک ناظر امکان پذیر نیست، اما با نزدیک شدن و طولانی تر کردن مشاهده و گفت و گو میتوان به آن معنا نزدیک شد.
این نکته جانمایه مکتب فمینیستی است که بیان میدارد دنیای مردها از زنها متفاوت است و علم تولید شده در دوران گذشته به طور عمده توسط مردها تولید شده و مردانه است.از این منظر انتقاد فمینیستی را میتوان فراتر از جنسیت به طبقه اجتماعی و نژاد و فرهنگ هم وارد کرد و از علم تولید شده توسط مردان سفیدپوست اروپایی طبقه متوسط انتقاد کرد. در این جا به یک نکته فرعی اشاره کنم که یک علم را تنها با تولید علم «بهتر» میتوان کنار گذاشت! چرا که در بسیاری از موارد در ایران، بحث بالا دستمایه علم گریزی شده و بدون تولید علم «بومی و شرقی»، به رد علوم «غربی» میپردازند.
پس هر فرد میتواند از خودش سوالاتی بسیار اساسی و مهم بپرسد. من در چه دنیایی زندگی میکنم؟ چه مواردی دنیای پیرامون من را شکل داده اند؟ رفتارهای من بر اساس کدام معناها شکل گرفته اند؟ فلان موضوع چه معنایی برای من دارد و این معنا تا چه حد شبیه و یا متفاوت از دیگران است؟
برای مثال دنیای پیرامون ما ممکن است متشکل از مواردی باشد که به طور مستقیم (و حتا غیرمستقیم) هیچ نقش فیزیکی در زندگی ما ندارند. برنده شدن فلان تیم ورزشی چه نقشی در زندگی من غیرورزشکار میتواند داشته باشد؟ غیر از این که من در معنایی که در ذهنم شکل داده ام خود را به آن موضوع مرتبط کرده ام؟ مطالعه روزنامه و اخبار سیاسی به بسیاری از مردان معنای توانمندی میدهند و خرید لباس و زیورآلات به بسیاری از زنان معنای زیبایی و جذاب بودن، و به همین دلیل ممکن است در میزان ارتکاب رفتارهای مذکور تفاوت قابل ملاحظه ای در دو جنس وجود داشته باشد.
این جست و جوی معنا در روانکاوی صورت میگیرد و برای این که علت اضطراب یک فرد در یک موقعیت خاص روشن شود، با صرف زمان بسیار طولانی تلاش میشود تا معنای واقعی موقعیت را از ناخودآگاه فرد بیرون بکشند. بنابراین شناخت مذکور کار ساده ای نیست و معنایی که یک نفر به رفتار خود نسبت میدهد، ممکن است خودخواهانه و ستایشگرانه باشد، نه آن معنایی که در ناخودآگاه وی وجود دارد. شاید یک راه واقع بینانه، تکیه بر تجربه گذشته باشد و فرد بنگرد که در گذشته در برخورد با فلان پدیده یا موضوع چه رفتاری داشته است، و معنای آن موضوع را منحصر به رویکرد خودش بگرداند، نه معنای عام آن موضوع برای همه کس و در همه جا.
یک نکته اساسی این است که معنایی که شخص برای رفتارهایش قائل است الزامن دلیل انجام دادن رفتارها نیست. این نکته بر میگردد به همان بحث «دانستن و توانستن» که پیش تر ذکر کرده بودم. برای مثال اگر مدل طبی اختلال کم توجهی و بیش فعالی را قبول کنیم، فرد مبتلا به این اختلال به دلیل کمبود مواد ناقل عصبی در بخشهای خاصی از مغزش، توانایی تمرکز حواس ندارد، و البته معنای کارهای خود را با این توضیح زیستشناختی ذکر نمیکند. اما معنایی که فرد به طور ثانویه ممکن است برای رفتارهایش «بتراشد»، به تداوم و تایید رفتارها کمک میکند. بنابراین کنکاش یاد شده در علل رفتارها، شاید بتواند تا حدی به فرد کمک کند، اما من انتظار ندارم که بدون در نظر گرفتن مسائل فیزیکی، زیستشناختی و اجتماعی و تنها با شناخت معناها بتوان دنیا را دگرگون کرد! این امر بر اهمیت علوم تجربی، در کنار علوم انسانی و برخورد کلنگر یا دست کم بینرشتهای به مسائل تاکید میکند.
*تور فون آکسکول و هانس جی پائولی، برگردان: دکتر شهرام رفیعیان، مسئله ذهن – بدن در پزشکی، Thure Von Uexkull and Hennes G Pauli، Advancement of health, vol 3, No 4: Fall 1986 158-174، مرکز تحقیقات آموزش پزشکی، اصفهان
اگر نژاد پرستی نکنم، چکار کنم؟!
نژادپرستی نوعی ذاتیانگاری است. یعنی با یک نگاه به فرد در موردش قضاوت کنیم. مثلن کسی را در خیابان ببینیم، در ذهن خود او را تحقیر کنیم و بعد این حس را با یک نگاه، یک کلام زشت یا رفتاری خشن بروز دهیم.
آیا نژاد پرست نبودن به معنای نادیده گرفتن کلی افکار ذهنی است؟ مثلن اگر در خیابانی خلوت از کسی ترسیدیم باید به این هشدار درون به جرم قضاوت نابه جا بیتفاوت باشیم؟
نه، نادیده گرفتن این هشدار درونی ممکن است آخر و عاقبت خوشی نداشته باشد!
راه درست، نفی ذاتی انگاری و قضاوت نکردن در مورد افراد است. به جای آن، تفکر باید بر احتمال وقوع رفتارها متمرکز شود. بنابراین در مثال پیشین شخص میتواند با توجه به احتمال قربانی شدن خودش به سمت دیگر خیابان برود، بی آن که ستمی به آن شخص بیگانه کرده باشد.
افکار و تجربه ها باید کمک کنند تا فرد در مورد احتمال وقوع مسائل قضاوت کند تا با توجه به تجربه ها، احتمال وقوع مسائل مطلوب افزایش یابد.
نژادپرستی یک مثال است، ولی روش بررسی احتمالات به جای نگرش ذاتیانگارانه یک اصل کلی است.
دانش و واژه ها
پیش تر در مقاله ای که در ژورنال mental health review منتشر شده بود پیشنهاد کردم اگر پژوهشگران متفاوت بدون اطلاع از یکدیگر بر روی موضوع یکسانی تحقیق کنند و گروهی آن را «الف» بنامند و گروه دیگری آن را «ب»، به تدریج مقالهها و علم تولید شده در دو محور مستقل رشد خواهند کرد و ممکن است کسانی که پدیده مذکور را الف می نامند، مطلع نشوند که دیگران آن را ب می نامند و برعکس؛ چرا که اساس کار در جست و جو های علمی بر پایه ی واژگان کلیدی است. من دانش تولید شده پیرامون الف و ب را به جزیره هایی در دانش بشر تشبیه کردم که جدایی واژگان، ارتباط آنها را قطع کرده است.
این وضعیت چالشی قابل تعمل است به خصوص در علوم انسانی که مباحث، حالت انتزاعی دارند.
این چالش در تمام دنیا وجود دارد، اما در ایران (مانند خیلی جاهای دیگر) معضل ترجمه واژگان را هم باید اضافه کرد. علوم تولید شده که خود ممکن است با مسائلی از قبیل «جزیره های دانش» رو به رو باشند، زمانی که به زبان دیگری از قبیل فارسی ترجمه می شوند، بر تنوع و گوناگونی شان افزوده میشود.
چندی قبل که به اهمیت «معنای ذاتی قائل بودن برای چیزها» نظرم جلب شده بود، در نوشته ام مکرر آورده بودم «ذاتی و غیرقابل تغییر دانستن معنای چیزها» ولی بعد تصمیم گرفتم به جای تکرار این جمله از «ذاتی انگاری» استفاده کنم و به این ترتیب واژه ذاتی انگاری را خلق کردم.
زمانی که به جست و جو در این زمینه پرداختم، شخص دیگری را نیافتم که از واژه ی «ذاتی انگاری» استفاده کرده باشد، اما مفهوم ذاتی انگاری را به essentialism نزدیک یافتم (هر چند مطمئن نیستم مفهومی که از ذاتی انگاری طلب می کنم، همانی باشد که دیگران از essentialism تلقی می کنند). بنابراین واژه های به کار رفته برای essentialism را جست و جو کردم و دریافتم که افراد گوناگون به سلیقه ی خود از معادل های متعددی برای آن استفاده نموده اند:
ذات گرایی
ذاتگروی
ذاتی گرایی
ذاتی پنداری
ذات باوری
اصالت ذات
اصالت ماهیت
اصالت جوهر
ماهیت گرایی
ماهیت باوری
جوهر گرایی
گوهر گرایی
اصول گرایی
اصل گرایی
هر چند که می توان دلایلی به نفع یا بر ضد برخی از این معادل ها برشمرد، اما ناراحتی اصلی من این است که با جست و جوی «ذاتی انگاری» نمی توانم از مطالبی که دیگران در مورد ذاتگرایی و ... گفته اند، آگاه شوم.
رویکرد ذاتیانگاری و جرج بوش!
در کلاسی در دانشگاه ناتینگهام مدرس یک بحث فلسفی اشاره کرد که موضوع درس مصداقهای جدید و زنده دارد و اشاره کرد که با کمک آن مفاهیم قادر خواهیم بود بفهمیم چرا رویکرد جرج بوش در مبارزه با آن چه که وی تروریسم مینامد، اشتباه است.
من میخواهم از همان مثال برای بحث ذاتیانگاری استفاده کنم. تروریست نامیدن دیگران به شیوهی جرج بوش نوعی ذاتیانگاری است. در این شکل برخورد، گویی تروریسم نوعی صفت ذاتی افراد است؛ افرادی که غیرممکن است رفتار دیگری از آنها سر بزند و چارهای به جز برخورد مسلحانه با آنها نیست و هر نوع مذاکره با آنها یا تلاش برای درک دیدگاه آنها مطرود است.
همان طور هم که در نوشته «معنای چیزها» ذکر کردم، این نوع نگرش منجر به تصور کلیشهای و خشونت شده، فرد با آرمانگرایی (در این مثال گسترش دموکراسی) برخی واقعیتها را نادیده میگیرد، با دیگران گفت گوی سازنده و همکاری نکرده و ...
نتیجهی شرایط بالا ایجاد دردسر برای خود و دیگران است!
تئوری «معنای چیزها» در توجیه برخی پدیده های روان شناختی و جامعه شناختی
چکیده
آن چه در این نوشته پیشنهاد میکنم یک تئوری در سطح بنیادین درک و شناخت انسانها از امور است که میتواند توجیه کننده ی بسیاری از پدیده های اجتماعی و روان شناختی باشد، به مانند: مبالغه گرایی، افراط و تفریط، بحران زدگی، حق به جانبی، فقدان همفکری، علم گریزی، نگرش کلیشه ای، تبعیض، خشونت، سیاست گذاری و تصمیم گیریهای نادرست و فقدان انعطاف پذیری.
این تئوری بر پایه های زیر استوار است:
- هر چیز قابل شناخت، معنایی دارد.
- معنای چیزها از قابلیت تغییر برای زمان ها و افراد مختلف برخوردار است.
- بر اساس مشاهدات پراگماتیک میتوان برخی معنا ها را نادرست دانست.
- غیر قابل تغییر و ذاتی دانستن معنای چیزها (ذاتی انگاری) موجب مشکلات شناختی – اجتماعی میشود.
- هر معنایی بر اساس منافع فرد یا افرادی ساخته میشود.
- افراد با رویکرد های متضاد، ممکن است در بهره برداری از یک معنای ساخته شده شریک شوند.
بررسی «معنای چیزها» در علوم مختلف
واژهی «معنا» در روانشناسی، جامعهشناسی و فلسفه جایگاه خاصی دارد. گسترهی معنا، بسیار فراگیر است. هر چیزی معنا دارد! هر کار، شخص و پدیده.
در جامعهشناسی و در رویکرد «ساختارگرایی»، به عواملی که در ساخت و شکلدهی به معنای چیزها نقش دارند توجه میشود و فرض اصلی این است که معنای چیزها ماهیت ذاتی ندارد؛ بر اثر عواملی شکل میگیرد و ممکن است به مرور زمان تغییر کند.
در روانشناسی و در «شناخت درمانی» تلاش میشود تا معنایی را که یک فرد به چیزهای پیرامون خود نسبت داده درک کرده و سپس با اصلاح معناهای مذکور، نگرش و رفتار فرد را اصلاح نمود.
در «پدیدار شناختی» تلاش برای درک چیزها به گونهای است که افراد تجربه کردهاند.
در «هرمنوتیک» به برداشت گوناگون از معنای متون اشاره میشود.
«مردم شناسی» به بررسی معنای چیزها برای مردمانی متفاوت از جامعهی پژوهشگر و «جامعهشناسی» به بررسی معناها در گروههای انسانی میپردازد.
و البته میتوان همچنان بر فهرست بالا افزود.
تغییر پذیری و قابلیت بررسی معنای چیزها
معناها برای همهی افراد یکسان نیستند. بنابراین برای پی بردن به علت رفتارهای دیگران لازم است از معنایی که چیزها برای آنها داشتهاند آگاه شویم.
یک چیز خاص ممکن است برای افراد مختلف، معناهای گوناگونی داشته باشد. بنابراین شاید به نظر برسد که بر این اساس نتوان هیچ معنایی را نادرست دانست. اما این گونه نیست. برای مثال یک ماشین اسباببازی ممکن است برای یک کودک، معنای یک ماشین واقعی را داشته باشد و همانند فردی که دارای یک ماشین واقعی است از اسباب بازی خودش لذت ببرد. در این جا نمیتوان کودک را متهم کرد که معنای نادرستی استنباط کرده است، چرا که از حیث لذت رساندن، اسباببازی او تفاوتی با یک ماشین واقعی ندارد. اما اگر پدر کودک نیز معنای یک ماشین واقعی را از اسباببازی فرزندش استنباط کند و تصمیم بگیرد برای رفتوآمد خود از اسباببازی فرزندش استفاده نماید، میتوان او را متهم کرد که معنای نادرستی برگزیده است.
نتیجه این که علیرغم نسبی بودن معناها، میتوان برخی معناها را بر پایهی اصول کاربردی نادرست دانست و برای همین بررسی معناها و نادرستیهای موجود در ذهن افراد، هدفی سودمند برای پژوهشگران است.
نگرش ذاتی به معنای چیزها (ذاتی انگاری)، سرچشمهی کژیها
نگرش ذاتی به معنای چیزها، راهی نادرست و مشکل ساز است، چرا که موجب میشود زمانی که افراد به یک معنا برای چیزها اعتقاد پیدا کنند، به دلیل ذاتی دانستن معنای مذکور، نگرشی کلیشه ای و فاقد انعطاف پذیری پیدا کرده، از مشاهده و علم گریزان شده و دستخوش دوگانگی آرمان-واقعیت شوند. افراد ذاتیانگار در معرض خطر کسب معنای نادرست و اغراق آمیز از مسائل قرار دارند. علاوه بر اینها، ذاتی انگاری به اشکال مختلف مانعی جدی برای کار گروهی است.
نگرش کلیشه ای
با ذاتی دانستن معناها، افراد می توانند نگرش کلیشهای داشته باشند و نسبت به دیگران تبعیض، خشونت و بیانصافی روا کنند. چرا که در دید آنها، برخی افراد به طور ذاتی پلید و فرومایه و غیر قابل اصلاح و برخی دیگر، به طور ذاتی بزرگ و ارزشمند و شایستهی برخورداری از همهی مواهب هستند.
در نگرش ذاتی کافی است در ابتدای انتصاب افراد، در گزینش افراد دقت شود تا افرادی که به طور ذاتی خوباند گزیده شوند و نظارت بعدی بر عملکرد افراد منتصب چندان ضرورتی پیدا نمیکند و حتا انتقاد از آنها مشکل ساز است، چرا که هر نوع انتقاد خوب بودن ذاتی آنها را زیر سوال میبرد.
به عنوان مثال:
-
در جامعه ی ذاتیانگار، یک پزشک تنها باید شرایط لازم برای دریافت مجوز اولیه را کسب کند و نظارت بعدی بر موثر بودن طبابت او ضرورتی پیدا نمیکند.
با ذاتی دانستن معناها، برخی مشاغل به طور ذاتی بیارزش یا مهم تلقی میشوند. در نتیجه، از گرفتاریهای جامعه در چنین فضایی این است که افرادی که امکان و توانمندی انتخاب داشته باشند، با وجود بیعلاقگی به مشاغل خوشنام رومیآورند، و برخی پیشهها که با وجود مهم بودنشان از خوشنامی کمتری بهرهمند اند، توسط کسانی برگزیده میشوند که از توان کمتری برخوردار هستند. نتیجهی هر دو حالت، بد انجام شدن کارهاست.
فقدان انعطاف پذیری
با نگرش ذاتی به معنای چیزها، قوانین و سیاست ها غیرقابل انعطاف میشوند و فرد یا جامعه نمیتواند خود را با شرایط گوناگون سازگار کند. در این نگرش، یک راه حل برای تمام شرایط و موارد توصیه می شود و در نتیجه تحمل شکست و ناکامی بسیار محتمل میشود.
مشاهده گریزی
همان گونه که اشاره شد، ما رفتارها و تصمیمهای خودمان را بر پایهی معنایی که برای چیزها قائلایم اتخاذ میکنیم. افرادی که به مفهوم ذاتی و دائمی چیزها اعتقاد دارند، به باور حاصل از یک مشاهده ناقص اتکا میکنند، از تغییرات ایجاد شده غافل میشوند، دستخوش ارزیابی نادرست شده، هشیار نبوده، برنامهریزی نکرده و در آینده به احتمال زیاد غافلگیر میشوند.
مثال:
- پزشک ذاتیانگار با اولین نگاه به بیمار، به یک باور تشخیصی دست پیدا میکند. (به جای آن که برای درمان بیمارانش، به اخذ مفصل شرح حال و انجام کامل معاینات بپردازد و در نهایت تشخیص را مطرح کند)؛
- محقق ذاتیانگار در اتاقی دربسته به استدلال برای تایید باور درونی اش میپردازد. (به جای آن که برای دستیابی به حقیقت، به مشاهده، پرس و جو و پژوهش در عالم بیرون بپردازد)؛
- پلیس ذاتیانگار اولین کسی را که به او مظنون شده است، دستگیر میکند! (به جای آن که به مشاهده و جمع آوری سرنخ ادامه دهد، سریالهای هرکول پوآرو، خانم مارپل و شرلوک هلمز را به خاطر بیاورید!)؛
- راننده ی ذاتیانگار به باور حاصل از مشاهده چند لحظه قبلش اتکا میکند و حادثه می آفریند. (به جای آن که مکرر به اطراف و آینه های ماشین نگاه کند)؛
- فرد ذاتیانگار در برخورد با دیگران، سریعا قضاوت میکند؛
- فرد ذاتیانگار در مورد نقاط قوت و ضعف خودش عقاید ثابتی دارد (به جای آن که بر اساس مشاهده رفتارهای خودش، در مورد خودش قضاوت کند و از پیشرفت و پسرفت خودش آگاه باشد)؛
- افراد ذاتیانگار زود قضاوت کرده و خوشحال، ناراحت، عصبانی، عاشق یا هیجان زده میشوند. (به جای آن که بر اساس مشاهدات بیشتر و اطلاعات بیشتر قضاوت کنند تا نظرشان به واقعیت نزدیک تر باشد).
علم گریزی
افراد ذاتیانگار آن معنایی که می خواهند، دوست دارند یا ترجیح میدهند را به عنوان واقعیت می پذیرند. در این شرایط، آمارگیری و بررسی واقعیت ها نمیتواند به درستی و صادقانه انجام شود. از دید افراد مذکور، چگونگی واقعیت ها از پیش تعیین شده است و آنها به جای آن که نگرش خود را بر اساس مشاهدات و آمارها تغییر دهند، آمارها و یافته های علوم اجتماعی را مطابق با نگرش از پیش تعیین شده شان دستکاری میکنند. کاربرد آمار در ذاتی انگاری، چیزی به جز تزئین معنای از قبل گزیده شده نیست. در این منظر، انجام پژوهش باید با هدفی بیرونی توجیه شود و افزایش دانش فرد پژوهشگر، آرمان پسندیدهای نیست.
- دانش در ذاتیانگاری برگرفته از نگرش گروهی از افراد است که از قدرت بیشتری در جامعه بهرهمند بوده و توانسته اند دیدگاه خود در خصوص معنای چیزها را به دیگران تحمیل کنند.
- کلاس درس، برای افراد ذاتیانگار، جایی است که جویندگان منفعل دانش گرد می آیند تا از کسی که دانش به طور ذاتی در وجودش است، معنای ذاتی سایر چیزها را فراگیرند!
- استاد یا دانشمند، در چنین فضایی باید «تمام!» دانش را نزد خود محفوظ داشته باشد، و بتواند فوری به هر پرسشی جواب دهد.
دوگانگی آرمان-واقعیت
با تلقی ذاتی از چیزها، مسائلی که با معنای اتخاذ شده در تعارض باشند به رسمیت شناخته نمیشوند و دوگانگی بین معنای رسمی ادعا شده و واقعیاتی که نادیده گرفته میشوند، ایجاد میشود. در نتیجه برای مسائلی که به رسمیت شناخته نشده اند، برنامه ریزی انجام نشده و آنها از کنترل خارج میشوند.
به عنوان مثال:
-
روسپیگری از ابتدای تاریخ در تمام جوامع بشری وجود داشته، اما در برخی زمان و مکان ها چون وجود آن با معنای فرض شده برای جامعه در تضاد بوده است، انکار و نادیده گرفته شده است. در این شرایط، این پدیده در فضای غیررسمی به شکلی کنترل نشده و پرمخاطره تر ادامه پیدا کرده است.
-
افرادی که برخی مسائل از قبیل تفریح، با معنایی که برای خود برگزیده اند (شان و جایگاه مفروض شان) همخوانی ندارد، مسائل مذکور در آنها به شکلی فاقد برنامه و کنترل (اختلاط کار و تفریح) بروز کرده و یا در آنها دوچهرگی و دورویی ایجاد می شود.
دوگانگی ایجاد شده و به رسمیت نشناختن و نادیده گرفتن برخی واقعیتها از دلایل دیگری است که باعث میشود با ذاتی انگاری برنامه ریزی و نظم دشوار شود و هر نوع برنامه ریزی به شکل شعارهای غیرواقع بینانه ای درآید که تنها خاصیت شان تایید و تقویت معنای اتخاذ شده باشد. شعارهایی که به دلیل در نظر نگرفتن تمام واقعیات، نمیتوان به اجرا شدن شان چندان امیدوار بود.
عدم توانایی کارگروهی
افرادی که دارای نگرش ذاتی به معنای چیزها هستند، پیوسته با دیگران به بحث و جدل مشغولاند تا آنها را از گمراهی در خصوص معنای چیزها درآورند! چون انسانها در بسیاری از موارد معنای مشابهی برای چیزها قائل نیستند. بدیهی است گفتگوی میان معتقدان به معنای ذاتی چیزها، فایدهای به ارمغان نخواهد آورد، زیرا که افراد یاد شده برداشت خود از مسائل را تغییر نخواهند داد. این گفت و گو/بحث/مناظرهها در واقع جدال قدرت هستند، برای اثبات این که چه کسی به طور «ذاتی» فرد برتری است. نگرش ذاتی میتواند مانع مهمی در سر راه همفکری باشد.
تنشهای اجتماعی/برتری جویی
زمانی که افراد معناهایی ذاتی برای خود و دیگران قائل باشند، به این فکر خواهند افتاد که معنای ذاتی چه کسی برتر و با ارزشتر است. در این فضا هر کس با توجه به ملاکی که برایش فراهم باشد در صدد اثبات برتری ذاتی خودش خواهد بود.
مثال:
· ملیت / قومیت / فامیل / خانواده / اصل و نصب: این موارد راحتترین راه برای اثبات یک ارزش ذاتی برای خود است. البته در کنار برتر خواندن خود، از تحقیر «دیگران» که فاقد این ارزش ذاتی هستند، گریزی نخواهد بود. این افراد در برخورد با هر کسی از او می پرسند که اهل کجاست یا از چه تباری است. گویی که از این راه می توانند به جزئی ترین خصوصیات اخلاقی او پی ببرند. افراد ذاتی انگار ممکن است معتقد باشند که مردم وابسته به آنها (هم میهن، هم شهری، اقوام...) بهترین مردم دنیا هستند. جالب این است که آنها ممکن است با بسیاری از افراد وابسته شان درگیری و اختلاف داشته باشند.
· اموال و دارایی: کسی که متمول باشد، به گونه ای برخورد می کند که گویی ثروت یک ارزش ذاتی در افراد و البته مهم ترین نوع ارزش است. آنها در برخورد با افراد به «کلاس» آنها توجه میکنند و در جست و جوی راه های متعددی هستند که توانایی مالی خود را نشان داده و به رخ بکشند. در این شرایط افرادی هم وضع آن چنان مرفهی ندارند، به دلیل پذیرفتن به این که ثروت مند بودن یک ارزش ذاتی افراد است و اگر آنها پولدار نباشند، افراد بی ارزشی تلقی خواهند شد، خود را در فشار میگذارند تا تظاهر به رفاه کنند. در این منظر اتومبیل دیگر تنها یک وسیله آمد و شد نیست، راهی برای نشان دادن ارزش دارنده ی آن است.
· مدرک و تخصص: افراد ذاتی انگار ممکن است میزان تحصیلات و دارا بودن مدرک را به عنوان یک ارزش ذاتی برای خودشان تلقی کنند. در این فضا، مدرک تحصیلی به عنوان راهی برای ارزیابی توانایی فرد در انجام وظایف محوله نخواهد بود، بلکه تنها ارزش ذاتی آن برای فرد مد نظر است. در این شرایط آموزش هایی که قبل از اعطای مدرک ارائه میشوند، ممکن است مرتبط با وظایف آینده افراد نباشد. این آموزش ها در واقع تبدیل به نوعی مراسم و آیین میشوند که باید قبل از کسب مدرک طی شوند تا فرد به ارزش متخصص بودن و مشروعیت بی حد و مرز آن نائل شود. اعطای مدارک تحصیلی از این نظر ارزش پیدا کرده و همراه با مراسم و شادمانی است که در یک لحظه معجزه کرده و ارزش ذاتی فرد را ارتقا میدهد.
· معرفت و اعتقاد: برخی افراد هم ارزش ذاتی خود را به مسائل معنوی نسبت داده و با رد کردن موارد بالا، خویشتن را به دلیل داشتن معنویات از دیگران برتر دانسته و به تحقیر دیگران می پردازند! این افراد معنویت را هم تنها به همان صورت مورد نظر خودشان قبول دارند و سایر اشکال معنویت را رد کرده و ارزش را تنها در همان چیزی که خودشان دارند خلاصه می کنند.
برتری جویی مدام و تحقیر دیگران موجب داشتن خشم درونی، حسادت، عقده و کینه نسبت به دیگران میشود. علاوه بر آن افراد فرا میگیرند که خوشبختی خود را با توجه به دیگران تعریف نمایند. برای مثال کسی نمی گوید اگر من خانه ای با فلان مشخصات داشته باشم، خوشبخت خواهم بود، بلکه بسته به دیگران دارد، و چیزی باعث احساس خوشبختی میشود که داشتن آن در مقایسه با دیگران عطش برتری جویی فرد را سیراب کند یا دست کم او را از تحقیر شدن در مقابل دیگران محافظت نماید.
درک نادرست و بزرگبینی در شناخت معناها
با نگرش ذاتی افراط در تفسیر نشانهها رخ میدهد. مانند مثالهایی که در ذیل ذکر شده اند، افراد با دیدن یک نشانهی کوچک، در خصوص تمام وجود یک فرد، جامعه یا موقعیت قضاوت میکنند. در نتیجه جامعه دستخوش هیجانزدگی، بحران دائمی، تلاش برای انجام تغییرهای بنیادی به جای اصلاحات جزئی، و بیثباتی میشود. در زیر به ذکر مثالهایی از ارزیابی نادرست و بزرگبینانهی افراد از موقعیتهای مختلف پرداختهام که گمان میکنم موارد زیر سناریوهای غریبی نباشند:
- شخصی با یاد گرفتن دو مطلب، خودش را دانشمند میداند؛
- کسی با انجام دو کار علمی، خود را نابغه میداند؛
- شخصی جامعهاش را با داشتن دو «نابغه»، باهوشترین جامعهی دنیا میداند؛
- فردی را که مرتکب چند کار ناپسند شده، شیطان صفت میدانند؛
- کسی که چند کار خوب کرده، فرشته و آسمانی است؛
- کسی که دچار بیماری است، وضع خود را بسیار بحرانی و فوری میداند؛
- کسی که دیگری به او یک «نه» بگوید، خود را در معرض بیاحترامی غیرقابل تحملی مییابد؛
- کسی که در خود کوچکترین میل را تجربه کند، خویش را اسیر غرایز غیرقابل کنترل میداند؛
- کسی که اندکی جلب توجه کند، هرزه و «همهکاره» دانسته میشود؛
- با بروز برخی مشکلات اجتماعی، سقوط جامعه واقعیتی مسلم دانسته میشود؛
- با برشمردن مشکلات جهانی، پایان جهان را نزدیک میدانند؛
- کسی که در استخدام یک شرکت درآید، خود را وزیر میداند؛
- کسی که وزیر شود، خود را برجسته ترین رجل سیاسی کشور میداند؛
- کسی که یک کتاب بنویسد، خود را بر قله رفیع علم و ادب میبیند؛
- کسی که به نگهبانی دروازه یک ساختمان گماشته شود، خود را قدر قدرت ترین انسان میپندارد؛
افراد ذکر شده در مثالهای بالا پس از آن که به معناهای یاد شده دست پیدا کردند، بر اساس آنها رفتار کرده و تصمیم میگیرند. و این موضوع محدود به معنای «افراد» نیست، و همان طور که در برخی از مثالهای بالا اشاره شد، «شرایط» هم ممکن است مورد ارزیابی نادرست قرار گیرند و به عنوان مثال برای برخی از افراد، شرایط هرگز عادی نبوده و همیشه بحرانی و استثنایی است.
ساخت معنا و منافع افراد
ذاتیانگاری با تمام مشکلاتی که ایجاد میکند برای بعضیها خوب است! کسانی که یاد میگیرند چگونه از این رویکرد بهترین بهره (سوءاستفاده) را ببرند و خودشان را کسانی جا بیندازند که به طور ذاتی خوب، باسواد، عارف، برتر و ... هستند. برخی پزشکان سعی میکنند خود را به گونهای معرفی کنند که «دستشان شفاست»، انسانهای وارستهای هستند که نَفَسشان درمان کننده است!، تمام علم پزشکی، از مسائل کشف شده و نامکشوف! را بلدند، دارای مدارک متعددی بوده که همگی دال بر ویژگیهای منحصر به فرد آنها هستند... و در کنار اینها از بدیهیترین اصول درمان، یعنی صرف وقت برای اخذ شرح حال و معاینه و مطالعه در خصوص بیماری که دیده اند و مشورت با دیگر همکاران خودداری میکنند.
علی رغم نفع ابتدایی ذاتیانگاری برای این افراد به دلیل مسائلی که در این نوشته توضیح داده شد، ذاتی انگاری در نهایت برای تمام افراد زیان آور خواهد بود.
یک نکته اساسی این است که تمام معناهای ساخته شده اعم از ذاتی یا قابل تغییر، توسط انسانها ساخته میشوند، و هر انسانی یک معنا را در راستای منافع اش میسازد.
بنابراین در مطالعات جامعهشناختی، نخست معناها را شناخته، و سپس بررسی میشود که این معنا در جهت منافع کدام بازیگران اجتماعی ساخته و پرداخته شده است.
این ساخت معنا، در بیشتر موارد امری ناخودآگاه است که در ضمن کنش های اجتماعی رخ میدهد. پیامد نهایی یک معنای ساخته شده ممکن است به گونه ای متفاوت از انتظار فرد سازنده معنا باشد.
استفاده مشترک افراد متضاد از معناهای ساخته شده
پس از ساخته شدن یک معنا توسط گروهی، سایر افراد هم میتوانند از معنای ساخته شده به نفع خود بهره برداری کنند، حتا اگر رفتار و منافع افراد اخیر در تضاد کامل با گروه اول باشد. برای مثال، مبلغان اخلاقی و علمای دینی که بر پاکدامنی و پرهیز از بی مبالاتی های اخلاقی تاکید می کنند، خود به خود، موجب ساخت معنای شهوانی بودن میشوند در این شرایط حساسیت افراد به مسائل اروتیک بیشتر شده و زمینه کار برای گروه متضاد فراهم میشود. (ممکن است برخی گمان کنند که شهوانی بودن مسائل جنبه زیست شناختی و «ذاتی» دارد، ولی با توجه به تئوری اروتیک نمایی که پیش تر مطرح کرده بودم، این معنا هم مانند سایر معنا ها ساخته میشود).
مثال:
- بنابر آمار گوگل، در کشورهای مذهبی جست و جوی لغات اروتیک بیشتر از سایر کشورها انجام میشود.
- معرفی مفهوم بیماری ها توسط طب مدرن، زمینه را برای کار سایر انواع طب سنتی هم فراهم آورده و آنها با روشهای خودشان ادعای درمان بیماریهایی را دارند که توسط طب مدرن معرفی شده اند.
********************************************
در واقع این نوشته چکیده ای از بسیاری از نوشته های قبلی ام است و این تئوری معنای چیزها (meaning of things) پازلی است که از مدتها قبل در ذهنم شکل گرفته بود و کم کم دارد کامل میشود. بخشهای زیادی از آن با تئوریهای مختلفی در فلسفه و جامعه شناسی مرتبط است، اما این تئوری به این شکل را جایی ندیده ام و مسولیت آن را خودم میپذیرم. در این روزها علی رغم گرفتاری درسی زیاد، آن قدر فکرم را قلقلک داده بود که مجبورم کرد همه ی کارهام را ول کنم و بچسبم به این. بخشهای زیادی از مطلب بالا به احتمال زیاد نیاز به توضیح های بیشتری دارند، ولی فعلن همین که فرصت برای مطرح کردن چارچوب کلی بحث پیدا کردم، خدا را شکر!
**************************************************
معنای چیزها، همان گونه که اشاره کرده بودم ارتباط دور و نزدیک با بسیاری از نظریات معروف فلسفی و جامعه شناختی دارد. بسیاری از نکات منتج از تئوری معنای چیزها از بحث های شناخته شده و معروف هستند. اما به هر حال من به این شکل جایی ندیده ام که مطرح شوند و جای دیگری مثالهای یاد شده را ندیده ام با این رویکرد توجیه و تفسیر کنند. متشکر میشوم اگر دوستان منابع ، تئوریهای مرتبط یا کارهای مشابه را به من معرفی کنند. در ذیل برخی کلید واژه های دیدگاه های مرتبط را ذکر کرده ام: Value theory, social constructionism, social constructivism, relativism, existentialism, Essentialism, universalism, objectivism, absolutism, monism, ***********************************************
آرش ([http://www.antitezarash.blogspot.com):
پوریای عزیز؛
در فلسفه هم نوع اروپایی و هم نوع تحلیلی-انگلیسی بحث معنا از مباحث اساسی و پر دامنه محسوب می شود که بعضی اوقات دامنه اختلاف تا حدی میرسد که گویی از دو موضوع کاملا مختلف صحبت شده است. با این حال یکی از نقاط اشتراکشان مبحث "دقت" و "گستره ی" معنایی است. این مقدمه که هر کسی معنای شخصی و خودش را از یک امر واحد دارد به این نتیجه منجر نمی شود که پس همه ی معانی به یک اندازه دقیق هستند.
زیرا این نتیجه تلویحا یعنی همه به یک اندازه نا دقیق هستند. چرا که برای ملاک قرار دادن دقت، یا باید درون زبانی عمل کنیم و یا بیرونی.
حتی با ملاک درون زبانی هم تمام معانی نمی توانند "به یک اندازه" دقیق باشند. زیرا که ما در بحث با دیگری متوجه ی درستی و یا نادرستی دیدگاه و معنی خود می شویم. بنابراین در دل گفتگو و مکالمه به دقت یا عدم دقت معنی خودمان پی می بریم.
پس ملاکی در ضمن آشنایی با دیگر معانی در ما عمل می کند که دیدگاه و نظرمان را تقویت و یا تضعیف می نماید.
حنی اگر تمام فعلیت انسان را در زبان بدانیم؛ هایدگری، گادامری و یا دریدایی، باز هم تا آنجایی که در عالم هستی با ملاکِ ساختار وجودی حنی اگر تمام فعلیت انسان را در زبان بدانیم؛ هایدگری، گادامری و یا دریدایی، باز هم تا آنجایی که در عالم هستی با ملاکِ ساختار وجودیت جهان را معنا و در معانیت تجدید نظر می کنی و دست به انتخابهای بعدی ات میزنی.
چون به عنوان انسان "در-جهان-بودن" هستی و عالم چیزهایی را به تو تحمیل کرده است نمی توانی از هر متن و پدیده ای هر معنایی را قابل قبول سازی. مسلما می توان هر معنایی را افاده کرد اما نمی توان به زبان گادامر این افق را به عالم افق دیگران تحمیل کرد و قبولاند.
تفسیر من از متن، که می تواند هر کسی و هر متنی باشد، رابطه ای دیالکتیکی است. و بر اساس رجوعِ مکرر به متن و گرفتن معانی دیگر و بررسیدن آنها تا دستیابی به آنچه گادامر "امتزاج افقها" نامیده است صورت می پذیرد. بنابراین هر کسی معنا و صدای خود را دارد اما همه به یک اندازه دقیق نیستند. به همین دلیل اساسا فرایند گفتگو معانی ما را از پدیدهها تغییر می دهد.
این موضوع حتی در نظام دیسکورسیو "دانش-قدرت" فوکو و یا "انقلاب علمی" تامس کون هم دیده شده است.
در مورد دولوز این ملاک همانطور که در ابتدا آورده ام "نسبت مستقیم... در مورد دولوز این ملاک همانطور که در ابتدا آورده ام "نسبت مستقیم اما عکس منافع" است. و چرا مهم است؟ به ساده ترین دلیل زیرا چه تایید و چه نقد نظم موجود نیازمند ملاک دقت در معناست.
در آخر باید از وقتی که برای خواندن و نقد من می گذاری تشکر کنم. مسلما این روایت از فلسفه آخرین روایت نیست.
همفکری مرده
با نهایت تاسف و تاثر از درگذشت همفکری خبر شدهام. این وجود نازنین که مایهی قوت و پیشرفت است، در میان ما نیست. این «ما» به پیر، جوان، تحصیل کرده، عامی، همه، همهی ما برمیگردد. این که همفکری چه هنگام از میان ما رفته، نمیدانم. چشمان من به جست و جوی او به تاریخ خیره شده و ناامید برگشتهاند.
ممکن است کسی بگوید که نه! من پیوسته همفکری را دیده و میبینم. اما من معتقدم آن چه دیده میشود «همفکری نما» است! موجودی بیخاصیت یا دست کم، کمخاصیت که چون علف هرز بیهوده ای میروید و ثمری نمیدهد.
چگونه همفکری نما را از همفکری تمیز دهیم؟ همفکری نما ویژگی های زیر را دارد:
۱) بحث یک طرفه، وقتی که افراد فقط به فکر گفتناند و نمیشنوند. مثال آن ممکن است تریبونی باشد که گوینده به شنیدن سخن حضار اهمیتی نمیدهد. و حتا ممکن است افراد گرداگرد یک میز نشسته باشند و به نوبت صحبت کنند، اما باز فقط صحبت کنند و گوش ندهند. امر کردن، فرمودن، نصیحت کردن، ارشاد کردن، همگی زنده و سرحالاند، اما همفکری مرده است.
۲) هر گاه مخالفت با صحبتهای یک طرف برای طرف مقابل هزینه داشته باشد، هر تعاملی میان دو طرف، همفکرینمایی بیش نیست.
۳) هر گاه برای کسی جواب نهایی از پیش روشن باشد و هرگاه در خاتمهی یک فرایند اجتماعی افراد دانستهها و باورهای پیشین خود را تایید نمودند، سراغی از همفکری نگیرید.
چرا همفکری مرده؟
دلیل آن مسمومیت است. با چه سمی؟ موارد زیر:
الف ) باور به طبقه داشتن آدم ها و در نتیجهی آن استبداد.
الف-۱) باور به بالا و پایین داشتن ذاتی آدم هآ: اگر دو طرف یک تعامل اجتماعی خود را سلطان و بنده، ارباب و رعیت، رئیس و مرئوس، عالم و جاهل، خاص و عام، بزرگتر و کوچکتر بدانند، همفکری زنده نمیماند.
الف-۲) باور به خیر و شر آدم ها: من نمیگویم آدم ها خیر و شر ندارند، اما اگر در یک گفتگو کسی خود و طرف مقابل را مصادیق خیر و شر بداند، همفکری میمیرد.
الف-۳) اگر فضای تعامل اجتماعی به گونهای باشد که یک طرف مصون از هر پیامدی بتواند سخن گوید و طرف مقابل بیگفتن نکتهای از پیش محکوم باشد، همفکری میمیرد.
ب) تقدم فرد به حرف: اگر ارزش حرف به گوینده باشد، و گفته های برخی هر چه که باشند، دُر ناب و گفتههای برخی دیگر نشنیده، هجو، هم فکری زنده نمیماند.
ج) هر آن چه تکاپوی آزاد فکر را مانع شود، قاتل همفکری هم خواهد بود.
ج-۱) مباحث ممنوعه ی مصون از پرسش
ج-۲) داشتن تعصبات
ج-۳) محدودیت در بیان
ج-۴) احساس یقین و دست یافتن به حقیقت
د) روشهای نادرست استدلال و گفت و گو از سویی ناشی از بلد نبودن اند و از سویی برگرفته از موارد بالا هستند.
د-۱) فردی شدن گفت گو: مخافت با فرد به جای مخالفت با گفتهی فرد، واکنش به ذهن یا نیت فرد، به کار گیری واژه های جهت دار و تحقیرآمیز برای فرد مقابل و واژههای چاپلوسانه برای خود، نسبت دادن تعصب و لجبازی به طرف مقابل، پیشداوری و برچسب زدن.
د-۲) استفاده از سفسطه (که پیشتر به انواع آن اشاره کرده بودم).
همفکری مرده، و با داشتن سمومی که قرنها در محیط اجتماعی ما رسوخ کردهاند، امکان زندگی برایش فراهم نیست. تا زمانی که من نوعی در برخورد با فرزند، دانشجو یا کارمند «زیردست»ام خود را دانا و بهتر میدانم و گوش خود را بسته و یقین دارم حق با من است، همفکری مرده است.
Have you ever seen a ghost
Have you ever seen a ghost? No?
Do you think is it because there is not such a thing? Otherwise you should have seen it? So, why older people claim to see many things that we do not see these days? Are those things, such as ghosts, used to exist once, but not now?
People' eye see what they their brain see. People believe in something then see it, and they think they believe it, becasue they have seen it! If you know something; i.e know it in a particular way, you will see it in that way. Otherwise, the thing is there, but you can not see it, `in that way`.
We are thought to see things in the way we do. We teach our children this is `girlish`, that is `boyish`; this is `beautiful`, that is `ugly`. This is a `nice` thing to do; that is `impolite` thing to do. Therefore, children will see things in the way they have learnt.
Even professionals will do the same thing. They are taught how to see the world. A medical doctor is said: `it is not a morally weak person, it is a case of `antisocial personality disorder`. Therefore, they see it in this way. They see `antisocial personality disorder`. Physicians do not say `I see` that in this way, they say, `it is` an antisocial personality disorder, in a way antisocial personality disorder is something in the nature of that person.
It is possible that a new definition comes and Physician starts to see the old patients in a new way. It is possible that different physicians see the same patients differently. So you can select the diagnosis that will be made on you, by selecting your physician!
چگونه معجزه کنیم؟!
گهگاه میشنویم یک پدیده یا یک امر معجزه بوده است، چون احتمال وقوع آن بر اساس شانس و تصادف خیلی کم است. اگر به وقوع معجزه علاقه دارید، من به شما کمک میکنم همین امروز یک معجزه انجام دهید!
مواد لازم: یک تاس (مکعبی که با آن مار و پله بازی میکنند!)، کمی وقت و کمی سفسطه!
روش: تاس را بیاندازید و عددی حاصل را یادداشت کنید (مثلا بنویسید: دفعه اول ۳، دفعه دوم ۶...). این کار را هر چه قدر که حوصله دارید انجام دهید (هر چه قدر بیشتر انجام دهید، معجزه شما بهتر خواهد بود!).
بعد از انجام این کار (مثلا هزار بار انداختن تاس و ثبت آن)، به نتیجه کار نگاه کنید:
این یک معجزه است!
اگر کسی منکر شد، برایش توضیح دهید احتمال دست یابی به این نتیجه (۶/۱ ضرب در ۶/۱ ...به هر تعدادی که تاس انداخته اید) است. بنابراین از لحاظ آماری امکان دست یابی به آن بسیار کم است.
به شکلی مشابه فرض کنید در یک روز شنبه هوا بارانی باشد و شما صبح ساعت ۸ که از منزل خارج میشوید یک نفر مرد ۴۰ ساله با سبیل و کت قهوه ای ببینید.
این معجزه است!
میگویید نه، احتمال وقوع آن را محاسبه کنید!
این هم یک نوشته مرتبط با این بحث:
http://www.capatcolumbia.com/reading%20packet/Miracle%20on%20Probablity%20Street.pdf
چگونه سفسطه کنیم؟
سفسطه (استدلال غلط) به طرق مختلف میتواند انجام بشود:
تقدم و تاخر زمانی: برقرار کردن رابطه علت و معلولی نادرست؛تلاش برای متقاعد کردن دیگران که چون یک اتفاق بعد از دیگری رخ داده است، بین آنها رابطه علت و معلولی وجود دارد.
مثال نادرست: اثبات منظور با ذکر مثالی که هر چند شباهت هایی با موضوع دارد، ولی در واقع قابل تطبیق کامل با آن نیست.
بازی با کلمات: شروع استدلال با کلمه ای که همگان بر مفهوم آن توافق دارند، سپس ادامه استدلال بر پایه کلمه دیگری که هر چند نزدیک به کلمه اول است، ولی دارای مفهوم متفاوتی است.
مستندات گمراه کننده: ارائه آمار جهت دار، فقط ذکر کردن آمارهایی که به نفع یک طرف بحث هستند، انجام نظر سنجی از گروهی خاص و تعمیم دادن نتایج آن به تمام جامعه.
نکات انحرافی: استفاده از موضوع خاصی که نظر خوانندگان را از بحث اصلی منحرف کند.
هدف گرفتن مخاطی: به جای ذکر دلایل منطقی، تلاش برای تحریک کردن عواطف خوانندگان.
هدف گرفتن یک فرد: به جای استدلال منطقی، حمله ی شخصی کردن به یک فرد خاص مرتبط با بحث.
آهنگ دسته جمعی: تلاش برای متقاعد کردن خوانندگان که همه این گونه فکر میکنند، پس شما هم باید این گونه فکر کنید.
تعمیم بیش از حد: ارائه کردن فرضیات به گونه ای که گویی حقایقی اثبات شده هستند و از عباراتی استفاده کردن نظیر:«بدیهی است که، قطعا، واضح و مبرهن است که، بی شک، همگان میدانند که، بر کسی پوشیده نیست که» و حتا عبارت به ظاهر بی ضرر «برخی از مردم معتقدند که».
یا این، یا آن: بیش از حد ساده کردن یک موضوع، به گونه ای که گویی این موضوع تنها دو جنبه دارد.
استدلال دایره ای: اثبات یک امر با استناد به خود آن امر!
منبع:
Anderson, C. M. and Schwegler, R. A. 1998, The Longman handbook for writers and readers, Addison-Wesley Educational Publishers Inc. , New York.
فلسفه به زبان ساده
مفهوم «مشاهده گرایی» که در متن قبلی اشاره کردم، به نظر من پایه و اساس پیشرفت علم و صنعت در اروپا بوده است. از آن جا که مشاهده گرایی به راه کسب علم (اپیستمولوژی) اشاره میکند، برای ارائه توضیح بیشتر در مورد مشاهده گرایی ناگزیر به ذکر نحوه پیدایش فلسفه مرتبط با آن در اروپا هستم. پیش از آن، باید ذکر کنم که علم مورد نظر من میتواند «آگاهی» از هر چیزی باشد. برای شخصی که در حال رانندگی است، اطلاع از وجود موتورسواری که به سرعت در حال سبقت گرفتن از اوست، یک علم است که داشتن آن میتواند از وقوع یک تصادف جلوگیری کند. بنابراین این بحث در مورد مشاهده گرایی برای همگان سودمند است.
در گذشته های دور انسانها یا فرصت کافی برای تفکر در مورد مسائل فلسفی را نداشته اند و یا تفکراتشان مکتوب نشده است. یونانی ها از اولین کسانی هستند که به دلیل برخورداری از بردگان، فرصت کافی برای تفکرات فلسفی را یافتند!
در قرون وسطا در اروپا، علم آمیخته ای از جهل و خرافات بود (از قبیل این که زمین مرکز جهان است) و اگر کسی با این «علم» مخالفت میکرد (نظیر گالیله) به شدت با او برخورد میشد. فلاسفه آن زمان اول تصمیم میگرفتند که به چه چیز اعتقاد دارند، بعد دنبال دلایلی برای اثبات آن میگشتند!
بنابراین عده ای از افراد به بسیاری از امور شک پیدا کردند (اسکپتیسیزم). دکارت هم به همه چیز، از جمله وجود خودش شک کرد و بعد اندیشید اگر من وجود ندارم، پس این کیست که شک (تفکر) میکند؟ بنابراین گفت: «من فکر میکنم، پس هستم». و بدین شکل مواردی پیدا شد که میشد به آنها یقین داشت و بقیه ی علم را بر آنها بنا نهاد و شکاک بودن که ضرورت ایجاد تحول بود، از حالت هرج و مرج طلبی (نیهیلیزم) خارج شد.
بنا براین، اولین گام مشاهده گرایی که نپذیرفتن هر چیز به عنوان علم و شک کردن به آنهاست، انجام شد. قدم بعدی در راه مشاهده گرایی، خوب البته اعتقاد به ضرورت «مشاهده کردن» بود. تا آن زمان مردم میپنداشتند علم در درون افراد وجود دارد و برای کسب آن نیازی به مشاهده نیست. به همین دلیل جان لاک اعلام کرد اگر کسی از حواس پنجگانه اش استفاده نکند، نمیتواند از چیزی آگاه شود! و بدین ترتیب پایه و اساس علم تجربی (امپریسیزم) بنا شد.
در این زمان مردم که متوجه شدند میتوانند از حواس پنجگانه شان در راه کسب علم استفاده کنند، بسیار هیجان زده شدند؛ اما دیوید هیوم به آنها یادآوری کرد اگر چیزی را برای مدتی مشاهده کنند، دلیل نمیشود آن امر در آینده هم به همان شکل اتفاق بیفتند. فرض کنید شما مشاهده کرده اید از یک خیابان برای مدتی ماشینی عبور نکرده است، علم حاصل از این مشاهده برای زمان کوتاهی به شما اطمینان میدهد از آن خیابان عبور کنید؛ اما این اطمینان دائمی نیست، بنابراین شما میدانید احتمالا عاقلانه نیست شب را کف آن خیابان بخوابید! (آن موقع اتومبیل وجود نداشته است، مثال از من است).
و بدین سان مشاهده گرایی به حد معقولی تکمیل شد. مردم متوجه شدند، باید به باور اولیه خودشان شک داشته باشند، برای کسب علم مشاهده کنند و این مشاهده را دائما ادامه دهند.
البته داستان فلسفه علم در اینجا تمام نمیشود، اما برای علمی که در اینجا مورد نظر من است (مثل آگاهی از اطراف در حین رانندگی) نظرات سایر فلاسفه کاربردی ندارد.
مشاهده گرایی / باورگرایی
هر انسانی رفتارش را تا حدی بر اساس آن چه که مشاهده میکند (مشاهده به معنای عام کلمه، شامل کلیه حواس پنجگانه) و تا حدی بر اساس تفکراتش تنظیم میکند. کسانی که من مشاهده گرا می نامم، به باور ایجاد شده از یک نگاه اکتفا نکرده و تلاش میکنند رفتارشان را بر پایه مشاهده مداوم بنا کنند؛ در حالی که افراد باورگرا به اولین باوری که در آنها ایجاد شده اتکا میکنند.
مثال ۱: پزشک مشاهده گرا برای درمان بیمارانش، به اخذ مفصل شرح حال و انجام کامل معاینات میپردازد و در نهایت تشخیص بهتری را مطرح میکند؛ پزشک باورگرا با اولین نگاه به بیمار، به یک باور تشخیصی دست پیدا میکند و اگر به بررسی بیشتر بپردازد، تنها در راستای تایید همان باور اولیه است.
مثال ۲: محقق مشاهده گرا برای دستیابی به حقیقت به مشاهده، پرس و جو و پژوهش در عالم بیرون میپردازد؛ محقق باور گرا در اتاقی دربسته به استدلال برای تایید باور درونی اش میپردازد.
مثال ۳: کارآگاه مشاهده گرا به مشاهده و جمع آوری سرنخ ادامه میدهد (سریالهای هرکول پوآرو، خانم مارپل و شرلوک هلمز را به خاطر بیاورید!)، و پلیس باورگرا اولین کسی را که به او مظنون شده است، دستگیر میکند تا او را وادار به اعتراف نماید!
مثال۴: راننده مشاهده گرا مکرر به اطراف و آینه های ماشین نگاه میکند؛ در حال که راننده باورگرا به باور حاصل از مشاهده چند لحظه قبل اش اتکا میکند (و حادثه می آفریند).
مثال۵: فرد باورگرا در برخورد با دیگران، سریعا قضاوت کرده و اگر مشاهده ی دیگری بکند در راستای جمع آوری دلیل برای تایید همان قضاوت اولیه است (فرد مشاهده گرا برعکس است دیگر!).
مثال ۶: فرد باورگرا در مورد نقاط قوت و ضعف خودش عقاید ثابتی دارد؛ فرد مشاهده گرا بر اساس مشاهده رفتارهای خودش، در مورد خودش قضاوت میکند، از پیشرفت و پسرفت خودش آگاه است، در برخی موارد اعتماد به نفس دارد زیرا مشاهده کرده است در آن امور تواناست و در موارد دیگر به دلیل مشاهده کردن ضعفهایش از لاف زدن بیمورد خودداری میکند.
مثال۷: افراد باورگرا زود قضاوت کرده و خوشحال، ناراحت، عصبانی، عاشق یا هیجان زده میشوند؛ افراد مشاهده گرا چون بر اساس مشاهدات بیشتر و اطلاعات بیشتر قضاوت میکنند، نظرشان به واقعیت میتواند نزدیک تر باشد.
مشاهده گرایی خوب تر است نه؟ پس چرا همه این طور نیستند؟ چه چیزی باعث میشود در یک جامعه مشاهده گرایی یا برعکس باورگرایی رواج بیشتری پیدا کند؟
